به نام خدا

مشهد

14 فروردین؛ بعدِ مهمانی بزرگ ، در حالی که اکثر مهمونها رفته اند و افراد باقی مانده در گوشه ای مشغول صحبت اند. دختری 20 ماهه به نام زهرا با پدرش مشغول بازیست که محمد به آنها ملحق می شود. پدر از دختر می‌‏پرسد: 

بازم دوست داری با محمد مشهد بری؟ 
و او بالحن شیرین و دلربایش پاسخ می‌‏دهد " بله" و این از همان بله هائیست که قند در دل محمد آب می‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‌کند. محمد دهه سوم ماه رمضان را جهت مسافرت به سیّد (پدر زهرا) پیشنهاد می‌‏دهد. و سید می‌‏گوید : هرچه خدا بخواهد. و این بحث در حد همین حرف باقی می‏‌ماند.

ماه مبارک فرا می‏‌رسد، محمد که از آینده خود ناامید شده، دوست دارد برای همیشه به شهر مشهد مهاجرت کند. موضوع را اول با دوستانش مطرح می‏‌کند. حتی با کمک آنها شغل مناسبی ، کاملا مرتبط با شغل کنونی اش در مشهد پیدا می‌‏کند. چند روز بعد محمد با لحن شوخی موضوع را در خانه مطرح می‌‏کند. عکس العمل مادرش زیاد خوشایند نیست ، و فعلا محمد از مهاجرت منصرف شده و به فکر مسافرت چند روزه ست . هر روز پی‏گیر قیمت بلیط می‌‏شود. قیمت بلیط ها مورد پسند محمد نیستند و رفته رفته روز های آخر ماه رمضان هم می‏رسد. کم کم از سفر به مشهد هم ناامید شده و به دنبال همسفریست تا به شهر قم برود. روز بعد پیامی از سیّد دریافت می‌‏کند: به مشهد می‏روید؟

خبر بسیار خوبی بود، اما در شرایط نامناسب .زیرا صاحب مغازۀ محمد ، خود در سفر است و نباید مغازه بسته بماند. از طرفی هم سفر مشهد را نمی‌‏تواند رَد کند. محمد پیامی می‌فرستد که اگر در چند روز تعطیلات بود می‌‏تواند آنها را همراهی کند. چند دقیقه سیّد با او تماس میگیرد ،

_ سلام

_سلام

_محمد ، امام رضا ع طَلَبیدَتِت ، با ما بیا بریم و خودت تنهایی برمی‏گردی. فکراتو بکن و خبرم کن.

محمد با حساب سرانگشتی می‌‏فهمد که کمتر از دو روز می‌‏تواند درمشهد باشد. اما برای او نصف روز هم غنیمت است. مشغول خرید بلیط برگشت می‌‏شود . از اذان مغرب نیم ساعتی گذشته و او هنوز افطار نکرده که بالاخره موفق می‌‏شود بلیط قطاری برای برگشت خود رزو کند.




12 خرداد شب قبل از سفر محمد ش به مهمانی می‌رود و تا سحر بیدار می‌‏ماند. صبح ساعت 8 هم راهی می‌‏شوند. محمد هر چند شب را نخوابیده اما مشغول صحبت با سیّد است که مبادا او هنگام رانندگی خوابش بیاید. او بعد ناهار هم نمی‏‌خوابد و از زهرا مراقبت می‏‌کند. دَم دمای غروب کنار جاده ماه شوال را استهلال می‌‏کند. بالاخره ساعت 10 شب به گرمسار رسیده و در هتلی اسکان می‏‌کنند. تا به خودش بیاید چند ساعتی می‌‏گذرد و بالاخره ساعت یک بامداد موفق می‌‏شود که بخوابد. بعد چهار ساعت به نماز صبح بیدار شده و بعد از آن باز راهی جاده می‌‏شوند. ساعت 11 در شاهرود برای صبحانه توقف می‌‏کنند. محمد چنان برای رسیدن عجله دارد که وسایل را خودش تند تند جمع آوری می‌‏کند و در صندوق عقب ماشین جاسازی می‌‏کند. حین جمع آوری وسایل دختری با مربی اش از کانون بیرون می‏‌آید . چشم های دختر کمی از حد معمول پایین تر است. اما چهره دختر حال محمد را دگرگون می‏‌کند . برمی‏‌گردد و همان طور در صندوق عقب می‌‏نشیند چندین بار خدا خدا میگوید و شکر می‏‌کند که تن سالمی دارد.

در مسیر سبزوارند که سیّد می‏گوید: ماشین دیگر سرعت نمی‌‏گیرد. احتمال می‌دهد که سوخت به موتور نمی‌‏رسد. خبر ناگوار همه، مخصوصا محمد را به فکر فرو می‏‌برد. او برنامه ریزی کرده بود تا ناهار را در منزل مشهد بخورند ، ولی فعلا سرعت از 90 کیلومتر بر ساعت بیشتر نمی‏‌شود. به سبزوار می‌‏رسند. روز عید فطر است و تعمیرگاه ها همه تعطیل.

فعلا کمی به خودرو استراحت می‏‌دهند و خودشان بستنی می‌‏خورند. دوباره به مسیر ادامه می‌‏دهند. انگار حال خودرو کمی روبه‏‌راه شده، سرعت گاهی به 140 کیلومتر بر ساعت هم می‏‌رسد . اما برای مشتاقی چون او سرعت 800 کیلومتر بر ساعتی هواپیما هم کافی نیست .

محمد در سفرِ هواییِ قبلِ خود به دوستش گفت: تنها هواپیما نیست که روی ابرهاست . من هم که از شوق زیارت به معنای واقعی روی ابرهایم .

روی ابر ها

نزدیکای نیشابور است باز ماشین خسته می‏‌شود ، و دوباره چند دقیقه ای استراحت اجباری. خلاصه نیشابور هم طی می‌‏شود. تابلو ها کنار جاده خبر خوبی می‌‏دهند . رفته رفته بوی خوشی به مشام می‏‌رسد. شور اشتیاق چنان وجودش را گرفته  که بی‌‏خوابی معنا ندارد . "لحظه دیدار نزدیک است ، باز من دیوانه‏‌ام ، مستم ؛ باز می‌‏لرزد دلم ، دستم ؛ باز گویی در جهان دیگری هستم" . آری این بار هم احساس می‌‏کند که روی ابرهاست . تابلوهای کیلومتر شمار دورقمی شده‌‏اند 35 ، 20 ، 10 و 5 ساعت 5:50 دقیقه عصر است که روی تابلوی بزرگی نوشته به شهر مشهد خوش آمدید.

به خیابان امام رضا ع که رسیدند از دور گنبد و گلدسته نمایان می‌شود. سید از همان پشت فرمان سلامی می‌دهد و چند جمله با حضرت درد و دل می‌کند. حرفهایی که دل حضار در ماشین را می‌تکاند. دختری ۱۰ ساله از پدر می‌پرسد : مگر جواب سلام واجب نیست؟ پس وقتی ما سلام میدهیم جوابمان چه می‌شود؟


ساعت ۶:۳۰ به منزل رسیدند و نهار خوردند. بعد نهار همه خوابیدند ؛اما محمد فرصتی برای خواب نداشت به استراحتی نیم ساعته قناعت کرد و بعد حمام ،به قصد حرم از خانه خارج شد. 



عید سعید فطر  است و شهر مشهد شلوغ ، گویا از شهر های اطراف هم به زیارت آمده‌اند. از هر کوچه‌ای دسته‌ای از مردم خارج شده و قاطی گروه های بزرگ در خیابان اصلی می‌شوند. محمد با دیدن این صحنه ها یاد این بیت می‌افتد : 

بین زوّار که باشم ،کَرَمَت بیشتر است

قطره هیچ است ،اگر وصل به دریا نشود

چند بیتی از این غزل را زمزمه می‌کند . نم نمِ اشک را ، کم کم بر گونه‌هایش احساس می‌کند. باور نمی‌کند چنین عیدی در مشهد الرضا ع باشد. خود را به باب الجواد می‌رساند و این بیت را می‌خواند:

باب الجواد ، راه ورودی به قلب توست

حاجت رواست هرکه از این راه می‌رود

او برای تشکر آمده ،او آمده تا به قولی که دفعه پیش به خدام داده وفا کند.اذن دخول می‌خواند . صحن جامع پر از زوّار است. هیچ وقت حرم را چنین شلوغ ندیده بود .امسال امام رضا مهمانهایی ویژه هم دارد . مهمانانی پرنده به نام شب پره و مهمانانی روی زمین به نام 《سوسک》

آرام آرام حرکت می‌کند و به صحن قدس و از آنجا به گوهرشاد می‌رسد.از پیش رو وارد دارالحفاظ می‌شود . ازدهام جمعیت بسیار زیاد است و داخل روضه منوره نمی‌شود . از دارالسرور به صحن آزادی وارد می‌شود ریسه و چراغهای حیاط توجه‌اش را جلب می‌کند.

و یاد بیتی دیگر می‌افتد:

با هنرمندی حریمت نورپردازی شده

ریسه‌ها بر شانۀ گلدسته‌هایت ریخته


گرچه صدها بار ایوان طلا را دیده‌ام

باز دل با دیدن ایوان طلایت ریخته


با خانه تماس می‌گیرد، مادر پشت خط است.

_مادر؛ هر چند حرم شلوغ است ،اما جای شما واقعا خالیست.

مابین سخنان مادر ،بغض احساس می‌کند.

 مادر به او می‌گوید : امروز هر کس فهمید به مشهد رفته ای التماس دعا کرده. در ضمن، کربلا هم یادت نرود . چشمان او باز بارانی می‌شوند. نزدیک خروجی صحن است که خانمی برای بالا بردن ویلچری از او طلب کمک می‌کند.

دوستش حسین قبلا این نوع کمک به زائران را حواله از طرف حضرت رضا ع  نامیده بود. محمد با کمال میل قبول می‌کند. انصافا هم کار سختی بود. تا رسید بالا التماس دعا و خداحافظی کرد. دستانش را به دور گردن حلقه زد و چرخید. 

_ یعنی واقعا حواله ای از طرف آقا بود ؟ شاید از دعای خیر مادر است!

راهی رواق امام می‌شود. صابر خراسانی روی سکو ایستاده و مثل همیشه شعر می‌خواند و از فضایل امام رضا ع می‌گوید. نزدیک می‌شود کنار دیوار می‌ایستد .صابر شعری که محمد چند روز قبل حفظ کرده را شروع می‌کند:

آنانکه خاک را به نظر کیمیا کنند

باید غبارِ صحنِ تو را توتیا کنند

تا که به این بیت رسید:


هر کس به مشهد آمد وحاجت گرفت و رفت

او را به دردِ کرب و بَلا مبتلا کنند


صدای حاظرین بلندتر می‌شود. محمد که همیشه فرد گوشه گیری بود و آرام می‌گریست.این بار متفاوت تر از قبل بود . برایش فرقی نمی‌کرد که کسی نگاهش می‌کند یا نه. صدایش را بلند کرد. او توانسته بود بغضش را بشکند و گریه هایی که بیشتر از سر شوق بود. او را آرام می‌کرد . وقتی کمی خالی شد باز راهی صحن و رواقی دیگر شد. و بعد از ساعاتی راهی منزل گشت.


صبح روز بعد ، بعد صرف صبحانه راهی حرم شد.بعد نماز ظهر در همان محل همیشگی؛ پشت در سمت چپ دارالحفاظ با خادم افتخاری حرم، آقای منیری ملاقات کرد. آقای منیری این‌بار راحت تر او را شناخت و از دیدارش ابراز خوشحالی کرد و مثلِ دفعات قبل این دعا را به محمد سفارش کرد:

از امام رضا ع بخواهیم ما را به امام زمانمان برساند ؛ اگر امام زمان عج ظهور کند همه مشکلات حل خواهد شد . چه دعای قشنگی بود. محمد کمی بعد به خانه برمی‌گردد و آنها آن‌روز برا ناهار مهمان هم داشتند. و از استراحت فعلا خبری نیست . ساعت ۷ به حرم برگشت .نماز مغرب و عشاء را خواند و با تک تک دوستانش تماس گرفت، کاری که قبلا به ندرت انجام داده بود‌. اما این بار هدف خاصی داشت. ۲۰ روز دیگر قرار بود همان دوستان به کربلا مشرف شوند. می‌خواست با این‌کار آنها هم به یاد او باشند. کمی بعد به رواق امام رسید. تسبیح به دست ذکر می‏‌گفت‏ ، رواق تقریبا پر شده بود.ناگهان چشمش به پای ستونی افتاد که خانواده‌ای از جای برخاستند .خود را سریع به آنها رساند و در جای آنها نشست و به ستون تکیه داد. وقتی سخنرانی تمام شد. میثم مطیعی آمد تا دعای کمیل بخواند ، اما قبل دعا روضه خوانی کرد و او هم از امام رضا ع  زیارت اربعین و کربلا می‏‌خواست . ساعت 11 دعای کمیل تمام شد. به خانه برگشت ، شام خورد و وسایلش را جمع کرد و آذوقه‌‏ی بین راهی برداشت و چمدانش را بست . بعد غسل زیارت لباس‏های‏ تمیزش را پوشید .چمدانش را برداشت و با اهل خانه خداحافظی کرد. نمی‏خواست صبح مزاحم خوابشان شود .

یکی از آنها گفت: صبر کن پشت سرت آب بریزم؛ محمد خندید و گفت : آره خوبه آب بریزی تا زود برگردم مشهد؟!


خلاصه خداحافظی کرد و راهی حرم شد. ساعات محدودی از وصالش باقی مانده بود . خدا می‏داند دفعه بعدی کی و چگونه باز به مشهد می‌‏آید.

آن شب متفاوت‌‏تر راه می‏رفت ، متفاوت‌‏تر‏ قدم برمی‏‌داشت و متفاوت‏‌تر نگاه می‏‌کرد. چمدانش را به امانات سپرد و راهی شد. به ساعتش نگاه کرد ، کمتر از 4 ساعت فرصت داشت . 4 ساعتی که شاید آخرین حضور او در حرم باشد. از طرفی هم خسته و بی‌‏خواب بود. زمزمه های مناجاتی از دور به گوش می‌‏رسید . نزدیکتر آمد ، صدا از صحن گوهرشاد است. و نزدیکتر که شد‏ فهمید دعای کمیل می‏خوانند :

یا ربّ . یاربّ . یاربّ .

کفشهایش را مثل قبل ها به کفشداری نداد و در کمدجاکفشی قرار داد . از پیش رو وارد دارالحفاظ شد. پله هارا یکی ، یکی پایین آمد. نزدیک و نزدیک‌تر شد . کنار درِ کوچکِ سمتِ راست روضه منوره ایستاد. ایوانِ کوچکی که برایش محلّ‌ِ آشنایی بود.فقراتی از اذن دخول را از حفظ زمزمه می‌‏کرد. هنوز نمیدانست که چه کند . شخصی خارج شد و او به زیر ایوان آمد وکمی بعد آهسته آهسته از بالاسرِ حضرت خارج شد. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏به زیرزمین حرم رفت نزدیک اذان صبح شده بود ،باز به دارالحفاظ برگشت. نمازش را همان‌جا جلوی دیوار خواند . وبعد زیر تابلو درالحفاظ پیش روی حضرت نشست اول زیارت عاشورای آن روزش را شروع کرد و بعد قصد خواندن زیارت جامعه نمود‌. بی‌خوابی به چشمانش فشار می‌آورد. در همین حین سه پسر بچه آمدند و روبه‌روی او نشستند. دو همکلاسی حدود ۱۱ ساله و دیگری حدود ۶ ساله .آن دو همکلاسی آرام آرام از سفرشان حرف میزدند ، که ناگهان آن کودک ۶ ساله با صدای بلند و نازک خود وسط حرفشان پرید ‌. صدا چنان بلند بود که توجه همگان را به آن طرف جلب کرد و خواب از دیدگان محمد دور کرد. این کار چندین بار تکرار شد تا اینکه محمد زیارت جامعه را تمام کرد. محمد این‌ بار هوای پنجره فولاد را داشت . پنجره ای که شیخ بهایی آن را برای هدف خاصی طراحی و تعبیه کرد ‌و بعد از آن چه ها شد.

به صحن انقلاب آمد ، کنار پنجره آرام و خلوت بود .وقتی از پشت پنجره حرم را نگاه می‌کرد یاد این بیت افتاد :

آهن از فیض تو گوش شنوا پیدا کرد

شاهد این سخنم پنجره فولاد رضاست


کمی آن‌طرف از آب سقا خانه نوشید و این‌بار این بیت را خواند :

در هوای جرعه ای از جام سقاخانه ات

خضر اگر در کوثرافتد باز عطشان می‌شود

لیوانی دیگر پُر کرد و نوشید .

صدای شیپوری بلند شد. همه حواس ها و دوربین به دست به سمت صدا رفتند.

نقارچی ها شمارش مع برای طلوع آفتاب میزدند و او شماره مع برای حضور در حرم را حس می‌کرد.سلانه سلانه قدم برمی‌داشت. دستش را به هر چیزی که بین راهش بود ،می‌کشید. از در و دیوار گرفته ،تا اشیا و لوازم حیاط .

از حوضِ صحنِ آزادی برای آخرین بار جرعه ای برداشت و به صورت زد تا از خواب غفلت بیدار شود .گوئی به مقصود هم رسید . کنار قبر شیخ بهایی که رسید اشک‌ها صورتش را خیسانده بود . باز به پیش رو آمد و علی‌رغم میل باطنی کتاب دعایی برداشت تا دعای وداع را بخواند. از چین چین بودن صفحات بر اثر گریه ، می‌شد فهمید ؛ که وداع با امام رضا ع فقط برای او دشوار نیست . افراد قبل او هم همچین حسی داشته‌اند. دعا را خواند و داخل روضه منوره شد. دیگر جائی را واضح نمی‌دید . باز بیتی را با تغییراتی این چنین خواند:

بگذار تا ببینمش اکنون که میروم

ای اشک ،از چه راه تماشا گرفته ای؟!


همراه جمعیت رفته رفته به بالاسر رسید .حاجات همه ملتمسین دعا را به یاد آورد.  نیت و حاجت این سفر او خیلی متفاوت تر از سفر های قبل بود به ایوان مانندِ بالاسر رسید . زیر لب آقا . آقا . می‌گفت . جمعیتی که خارج می‌شدند او را هم به بیرون می‌کشاندند. ولی کاملا با میل باطنی او در تضادّ بود . خود را به کناری کشید تا برای لحظاتی هم که شده بیشتر بایستد و خداحافظی کند. 

دست بر سینه گذاشت و گفت :

السلام علیک یااباالحسن

السلام علیک ایهاالامام الرئوف

فشار جمعیت او را از جای خود به حرکت درآورد.

السلام علیک یابن رسول الله 

و در آخرین لحظه اینگونه سلام داد 

السلام علیک یابن فاطمه اهرا


پ‏ن اول : یه مدتی نبودم عوضش جمع کردم حرفامو یه‏جا نوشتم :)))
پ
‏ن دوم : اگر همه متن رو هم نخوندین چند سطر آخر که زمینه سفید دارن رو خودم دوست دارم ، اونا رو بخونین
پ
‏ن سوم : بلیط قم خریدم آخر هفته روز ولادت حضرت معصومه س اگر خدا بخواد قم نائب ایاره هستم


التیام دهنده دردم کجایی؟

پایان دلخوشی های زندگی ام

36 ساعت از به یاد ماندنی ترین لحظات زندگی

، ,محمد ,هم ,ساعت ,مشهد ,روز ,را به ,کرد و ,امام رضا ,رضا ع ,این بیت

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
سپیدانه پشتِ اَبرهای ِ سیاه PES2017 مدل لباس به هر حال لینکدونی گروه تلگرام انواع توری صنعتی اخذ مشاوره و صدور گواهی نامه ایزو فایرفایل 블랙핑크 동생